هاااااااا!دروغه!!!اين عنوان دروغه!!!همين وديگر هيچ!!!
الان نيشم تا بناگوشم بازه!قلبم داره تاپ تاپ ميزنه!!!
من توي اين صفحه چيكار ميكنم؟؟؟چرا اصلا نميتونم آپ كنم؟؟بعدش ميام توي نظرام بلبل زبوني ميكنم!!!اه!هرچي توي مخمه يادم رفته!

نزديك يه هفتس كه اينجانب ديگر صبح هاي زود از خواب پا نميشم! صورتمو نميشورم!مانتومو مرتب نميكنم!هي غرغر نميكنم!توي بي آر تي مثل ميمون از ميله آويزون نميشم!
و درآخر نميرم علوي!!!!

درهمين جا بگم!!!!موسسه علوي نرويد!!! به دو دليل:1.فوق العاده بي نظم اند!!2.شعبه انقلابش يه زناي عقده اي دارن كه نگووووو!فقط مثل كفتار ميشينن توي دفترشون ويا دم در...تا به دانش آموزان سخت كووووش گير بدن!
خب دراينجا به نوبه خودم يك آيا ميدانيد اضافه ميكنم!!!آيا ميدانيد: براي سوار شدن به اتوبوس هاي بي آر تي بايد 4عدد بليط پرداخت كنيد!و ظهر ميشه2عدد بليط!وصبح روز بعد ميشه4عدد بليط!!!!بعدش مينويسن اين تصميم رو مجلس گرفته!!!يعني مجلس در موقع اين تصميم گيري در تعادل روحي ورواني كامل به سر ميبرده؟؟؟يا....


كلا خوش حالم كه ديگه علوي نميرم وقراره برم مدرسه! دلم براي كوشا تنگ ميشه!اين بشر چه شخصيت باحالي داشت!!!هييييييي روزگار
دلمان براي بقيه معلم ها نيز به مقدار بسيار كم تنگ ميشود!آخرين جلسه ي درس شيمي,معلمشم هميشه به من گير ميداد!

مثلا:
ياسي!چي گفتم؟؟؟
ياسي فهميدي؟
ياسي تو چرا اين جوري؟؟؟
ياسي ونيلوفر(به نيلوفرهم گير ميدادوبا كل كلاس لج بود!تازه من اصلا سربه سرش نميزاشتم)چرا حل ميكنيد نشون نميددي؟؟
خب يكي نيست بگه كي حال داره بياد به تو نشون بده؟؟؟
روز آخر هم گفت:ياسي تو چرا اين جلسه ساكتي؟
من توي دلم گفتم من هميشه ساكتم!ولي بهش گفتم خوابم مياد!

ضايع!انتظار داره چي بگم خب؟؟؟

ديگه برسيم به آخرين پنج شنبه!و فرار از علوي!!!!!!!!
ببينيد چيكار كردن كه ادم مرتب!منظم!خوب!وغيره اي مثل من كه تاحالا از مدرسه فرار نكرده بياد وفرار كنه!!!
تازه نگين رو هم اغفال كردم وگفتم كه :بيا بريم!!بيااااا!زود بااااش!وفلنگ رو بستيم!!!!!

هرهرهر!شايد باورتون نشه!!!ولي من نگين خانوم ترسو وبا انضباط روهم شريك جرم كردم!

(الان فك مونا مي افته پايين!)

خب ديگه!برسيم به يه داستان از مستر (عزيز نسين!)
اين داستان زرنگي پسرا رو نشون ميده!!!واعتقادات مخرب وافراطي بعضياكه باعث ميشه.....ديگه ديگه!!!

لابد ما هم یه چیزی بلدیم!
از کتاب: قلقلک
نویسنده: عزیز نسین
مترجم: رضا همراه

سومین روز آشنایی شان بود که تصمیم گرفتند ازدواج بکنند. دختره از خانواده ی محترمی بود، پدر و مادرش به مسئله ی ناموس و شرافت خیلی اهمیت می دادند. به همین جهت دختره از رسوایی وحشت داشت و به پسره فشار می آورد زودتر به خواستگاری بیاد.....


دختره=بیا ازم خواستگاری کن ... پدرم آدم روشنفکریه، قبول می کنه.

خانواده ی پسره فقیر بودند و خودش هم آماده برای ازدواج نبود ولی به خاطر دختره قبول کرد

پسره= بسیار خوب، فردا شب میام خونه تون


دختره همان شب جریان را به مادرش گفت و مادرش قول داد در موقع مقتضی و از راه هایی که می دونه موافقت پدرش را جلب بکنه! فردا شب پسره سر ساعت اومد ... چای و شیرینی صرف شد، از آسمان و ریسمان صحبت کردند، بحث جنگ خاورمیانه، گرانی طلا ... تورم جهانی و ... تمام شد. اما حرفی از خواستگاری به میان نیامد.
چون دیر وقت بود و خیلی از شب می گذشت سفره شام را حاضر کردند و گفتند: «بفرمایید شام بخورید ...»
بعد از شام «دسر» را هم خوردند. باز هم از خواستگاری خبری نشد ... نصف شب هم گذشت. پسره نه صحبتی از خواستگاری می کرد نه بلند می شد بره ... بیرونش هم که نمی توانستند بکنند! ناچار رخت خوابی برایش انداختند و گفتند: «بفرمایید بخوابید».
وقتی پسره بازوی دختره را گرفت و به طرف اتاق خواب برد، طاقت پدره تمام شد و داد کشید:::
 

__ پسر جان چه خبرته؟! داری چه کار می کنی؟! شما که هنوز رسماً زن و شوهر نشدین!!

پسره خیلی خونسرد جواب داد:

__ شما چه کار به این کارها دارین؟ ...


__یعنی چه؟ چه طور کار نداشته باشیم؟! این کار درست نیست!

__لابد ما هم یه چیزی بلدیم ... یک کمی حوصله کنید همه چیز درست می شه! پسره به قدری جدی و مطمئن حرف می زد که پدر و مادر دختره هاج و واج مانده بودند ... با این حال مسئله چیزی نبود که بشود چشم روی هم گذاشت. ناچار پدره دوید جلو و یقه پسره را گرفت و داد زد:::
__حرف حسابت چیه؟


__ لاحول ولا ... صبر کن بابا جان، لابد ما هم یه چیزی بلدیم!

پسره و دختره رفتند توی اتاق خواب و در را پشت سرشان قفل کردند ... مادر دختره جلوی شوهرش را گرفت. صبر كن ببینم چه کار می خواهند بکنن. 

زن و شوهر تا صبح انتظار کشیدند ... صبح که پسره از اتاق خواب آمد بیرون، پدره دوباره یقه اش را گرفت و پرسید:

__خب، بگو ببینم جریان چیه؟!


پسره باز هم با همان خونسردی جواب داد: 

__صبر کنید ... چه خبرتون هست؟ لابد ما هم یه چیزی بلدیم!!
  چرا این قدر عجله می کنید؟

پس از این که صبحانه صرف شد پسره با اهل خانه خداحافظی کرد و به طرف در راه افتاد ...

این دفعه نوبت دختره بود
که سؤال بکنه و در حالی که هق هق گریه می کرد از پسره پرسید:

پس موضوع خواستگاری و عقد و عروسی چی می شه؟
   

پسره هنوز هم خونسرد بود ... انگار هیچ چیزی اتفاق نیفتاده بود. جواب داد:

__تو چرا گریه می کنی؟ صبر داشته باش ... لابد ما هم یه چیزی بلدیم!


دو سه سال از اون تاریخ می گذره، هنوز هم تمام اهل خانه منتظر اون چیزی هستند که پسره می گفت بلدم ... بدون شک اون «چیز» این بوده که دختره و پدر و مادرش خیلی ساده و خنگ بوده اند و پسره اینو خوب می دونسته!!! 

پارازيت=وااااااي!يادم رفت بگم!معلم رياضيه هم خيلي گير بود!!!بدبختي جايي كه ميشستم توري بود كه اين آقا فقط با افرداي كه اونجا ميشستن كار داشت!توي چشم آدم زل ميزد ومخشو ميخوند!!مثلا توي چشم من زل ميزد!!عجيب موهاشو توي اين كار سفيد كرده بود!!!هميشه هم درست حدس ميزد!(ميفهميد كي ها درس ميخوندم!!وچه موقع.....)

پارازيت=كلا به آدمايي كه خيلي خشكن و اصلا نميشه باهاشون راحت بود و خنديد برخورد داشتين؟؟وااااي!اين( نون )يكي از اون آدماس!!!خودشم بكشه نميشه تحملش كرد!!!واقعا اين دوماه من چقدر زجر كشيدم!!!كلا اونقدراين بشرخشكه وشله كه نگين(مونا بازم فكش مياد پايين)از نظر من يه بچه شلوغ وديوونه به نظر ميرسيد!

پارازيت=مونا تو چه نعمتي هستي!ومن از تو بيخبرم!!!(البته خبر دارمااااااااااااا!)دلم ت ن گ شده!!!!!!!!!!!!!

پارازيت=آخرش من (نون) رو ميكشم!اونقدر اين بشر جلفه كه نگو!!!فقط بلده عشوه بياد!!!همچيني كلمه استاد رو با عشوه ميگه كه دلم ميخواد بزنم توي سرش!!!عوضي كه ميگن يعني اين!!!(خوبه قيافه هم نداره!!!نميدونم چرا زشتا اينقدر اعتماد به نفسشون بالاست!!!)

پارازيت=يه موش كثيف با يه هويت جديد داره مياد اينجا سرك ميكشه!!من دمتو ميچينم جوري كه به جاي خنده درجا بتركي!!!!!بومب بومب!!!

پارازيت=من يه سرماخوردگي گرفتم كه اميدوارم دشمناتونم اين طوري نشن!!!دارم ميميرم!هي هم ميام نت گردي!!يه دعا برام بكنيد خوب شم!!! تازه صدام شبيه صداي لولو شده!!!

 

http://www.commentsyard.com/graphics/get-well-soon/get-well-soon69.gif

 


امضاء=ياسوكه درحال مرگ!!!
 

حال كردم با اين شكلكاي سرجوخه